
بازی تقدیر و دلبستن به هر خار وخسی خنده را از قلب پاک و ساده ام دزدیده استعاشقی می کردم اما دیر فهمیدم که عشق از دل من شاخه امید را برچیده استمانده در من بغض یک دنیا پر از فریاد و حیفناله هایم را دلی دردآشنا نشنیده استگریه ها می کردم از هجران آن دلدار و اودر دلش بر اشکهای چشم من خندیده استجرم من این است یکدم در نگاهش مانده امای خدا چشمان او چشم ترم را دیده است؟


<< Home